حسین جانم
عالم همه قطره است ودریاست حسین
خوبان همه بنده اند ومولاست حسین
**امان از تنهائی**
|
ای که می پرسی نشان عشق چیست عشق یعنی کوشش بی انتها عشق یعنی دل تپیدن بهر دوست عشق یعنی بوسه بی شهوتی عشق یعنی دشت گل کاری شده
عشقیعنی قطره دریا شدن عشق یعنی دیده بر دربدوخت عشق یعنی در فراغشسوختن |
اي صميمى اي دوست !گاه بيگاه لب پنجره خاطره ام مي آيي .اي قديمي اي خوب!تو مرا ياد كني يا نكني،من به يادت هستم.
عشق يعني از خود بي خود شدن
به بلور احساس تلنگر زدن
آتش ازدرون زبانه كشيدن
خزان رابهارديدن
در پس غرورظاهري قلب رابه پاكي آفتاب آراستن
زيبايي ها ولطافتها رابااحساس درواژه گنجانيدن
عشق يعني سوختن وذوب شدن در بوته عشق
عشق يعني گوهررادر صدف تنهايي نهان كردن
عشق يعني آغازي شيرين وجاودان با هرچه بوي تعلق دارد
عشق يعني لرزش همه وجود در برابر معشوق
يعني زيبا ديدن، زيبا شنيدن ،زيبا گفتن
يعني در حريم نرم ولطيف را رفتن
خوابهي مينايي ديدن
عشق يعني در آبي اسمان غرق شدن وآبي شدن
عشق يعني تازگي،يعني بهار
عشق يعني... .
مرگ عشق
دست ها از غم هایی می نویسند که دل هر کس را به درد می اورد و او را به اه کشیدن وا می دارد.
دستها به سوی اسمان نیلی دراز میشود و کسی را می خوانند که امید دهنده ی نا امیدان است.
اینجا هر کس به دنبال خویش است.
این جا هر دلی به دنبال عشقی است و عشق ها می میرند و سنگ ها به سوی شیشه ها نشانه گرفته می شوند وتیرها به سوی اهوان وحشی .
و این غزل ها هستند که با فریادی در دل کوه قلب انسان را می لرزانند و عشق ها چه زود می میرند .
ان وقت است که می گویند :
کبوتر کشته را پراندن رسم نیست!
عشق چیزی است که
بیشتر ازهرچیزی
داشتنش را دوست داریم
وبیشتر از هر چیزی
دادنش رادوست داریم
هیچ کس در نمیابد
عشق همان چیزی است
که همواره داده میشود
اما
پذیرفته نمیشود
I will always love you
عاشق عاشق تر
نبود در تار و پودش ديدي گفت عاشقه عاشق
@@@@@@@@ نبودش @@@@@@@@@@
امشب همه جا حرف از آسمون و مهتابه ، تموم خونه ديدار اين خونه
فقط خوابه ، تو كه رفتي هواي خونه تب داره ، داره از درو ديوارش غم
عشق تو مي باره ، دارم مي ميرم از بس غصه خوردم ، بيا بر گرد تا ازعشقت
نمردم، همون كه فكر نمي كردي نمونده پيشت، ديدي رفت ودل ما رو سوزوندش
حيات خونه دل مي گه درخت ها همه خاموشن، به جاي كفتر و گنجشك كلاغاي
سياه پوشن ، چراغ خونه خوابيده توي دنياي خاموشي ، ديگه ساعت رو
طاقچه شده كارش فراموشي ، شده كارش فراموشي ، ديگه بارون نمي
باره اگر چه ابر سياه ، تو كه نيستي توي اين خونه ، ديگه آشفته
بازاريست ، تموم گل ها خشكيدن مثل خار بيابون ها ، ديگه از
رنگ و رو رفته ، كوچه و خيابون ها ،،، من گفتم و يارم گفت
گفتيم و سفر كرديم،از دشت شقايق ها،با عشق گذركرديم
گفتم اگه من مردم ، چقدر به من وفاداري، عشقو
به فراموشي ،چند روزه تو مي سپاري
گفتم كه تو مي دوني،سرخاك
تو مي ميرم ، ولي
تا لحظه مردن
نمي گيرم
دل از
تو
دوستتدارمدوس
تتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
______sasan...………………….sasan
____ sasansasa ……………. sasansasa
___ sasansasansas…….. sasansasansa
___ sasansasansasan... sasansasansas
___sasans WITH sasansasansasansasa
___sasansasa LOVE sasansasansasa
____sasansasansa FROM sasansasan
_____sasansasansasa SASAN sasa
______sasansasansasansasansasa
________sasansasansasansasan
__________sasansasansasans
____________sasansasansa
_______________sasansa
_________________love
عرفا، دشمن همیشگی «عقل» را« دل» انگاشته اند وجدال مستمر و پیوسته آنان را ناگزیر و مباحثه میان آن دو را این گونه نگاشته اند:
دل می گوید : عشق آوردم!
عقل گوید : عشق! عشق چیست؟
دل : مفهوم بودن است!
عقل : بودن،بودن برای چه؟ به کجا؟
دل : به آن بالا!
عقل : تا آسمانها؟
دل : خیتی بالاتر، تا خلوص جاص حضرت عشق!
عقل : چه خوب! من هم می توانم بیایم؟
دل : تو،نه! ولی اگر خود را فراموش کنی، با بال های (ع) و(ش) و(ق)،آری!
عقل : چگونه؟
دل : «ع» عبیر است،نسیم دل نواز است.
«ع» عطر دلنشین ایمان است به حضرت دوست.
«ع» عالم معناست،عینیّت است،عهد است،عدم است،نیست شدن استو دوباره هستی یافتن!
عقل : این همه معنا دارد؟
دل : هر کدامش دنیایی اند،مرحله ایی اند،بوی عطر و عبیر ررا می شنوی، علاقمند می شوی،بعد باید دل بکنی،اگر عالم معنا را می خواهی،باید نیست و فنا شوی!
عقل : خب (ش)چیست؟
دل : «ش» شیرینی آشنایی است،شهد است،شهاذت است،شراب است،سپس شکر.
«ش» شمشاد است،قامت بالای دلبر است.
«ش» شقایق است،شوق است،شوق به معشوق را می خواهی،شراب عشقش را بنوش ! آنگاه قول دوستی با تو می بندد.
یعنی،همان«ق»،قول الهی،قسم الهی،قلم است و قلم،همه هستی است.
«ق» قدرت رب جلیل است،قاعده هستی است،قامت یار است،قول دوستی است،آنچه همه محتاج آنیم!
«ق» قسط است،عذالت است،که عاشق به معشوق می رسد.
می بینی! «ع» و«ق» یکی اند و «ش» شئح این دوست.
همه یکی اند،همه عشق اند! یعنی، بالا ترین!
عقل : بالاتر هم هست؟
دل : آری بالاتر هم هست، دوست داشتن!
عقل : آن دگر چیست؟
دل : دوست داشتن با «د» شروع می شود.
«د» دعای سحر است،دعوت به دیدار است،دل پُردرد است،دیدگانت سرریز خون می شود،دیوانه باید بشوی ، دیگر از عشق گذشته ای !
بعد ، میرسی به «و» او واحد است ، حضرت عشق !
واجب الوجود از اسما اوست .
وادی درد است ، اگر عاشقی !
وارث مهربانی است ، اگر دل بدهی .
«و» وصف زیبایی
وصل عاشق و معشوق است .
«و» وهم سبز دوست داشتن است .
اما ، «س» :
«س» یعنی ، سبحان الله بگویی ،
سوگند یاد کنی و
سبوی نفس را بکشی
آنگاه ساغر عشق را نوش کنی و
سافی مجلس مستان شوی
سپس سالک راه شوی ، تا ... چکاد هستی .
«س» یعنی ،
سجائه نمازت را پهن کنی
سرشار از عشق شوی و سرشک تا
سراج راه شوی و سرمد بمانی .
آنگاه سروش اسمانی را به سرور ، در دل میشنوی
سپس سزاوار پرستیدن
اگر سفال تنت را در راه دوست بکشی !
آنگاه میرسی به «ت» :
«ت» یعنی ، تبارک الله به سویت مینگرد !
اگرتباه کنی نفست را
سپس تاراج رفتن دلت را با کجاوه عشق شاهد باشی .
اگر تجسم عینی عاشقی شوی
تپش دلت را میشنوی
که تمثیل عشق شدی!
سپس میرسی به «د»، همان که :
داغ درد و دریغ بر پیشانی دل دارد ،
از دوری دلبر !
اگر حضرت عشق دستی بر دلت کشید .
درخشش نور را در دل میبینی !
سپس ، دف زنان و سماع کنان به
دیار دلبر که همان
دهکده ی دلدادگی است ، گام میگذاری
آنگاه میرسی به «الف» قامت دوست ؛ در این لحظه باید
با اخلاص ، احرام بپوشی !
و اعتکاف پیش گیری
آنگاه حضرت عشق اجابتت میکند
و این لطیف ترین اجر توست !
سپس ، انجیل به دست می نشینی
و افطار خود را با یک لقمه
اغماض باز میکنی .
وقتی رسیدی به «ش» یعنی ، نیمه راه را آمدی آن زمان است که ،
شاهد شکر دهان
و شاعر شکر گفتار میشوی
و شاکر به درگاهش
و شایسته ی زیستن با عشق
اگر شتابناک و شوقمند در تعالی روح بکوشی .
و شراب بی خوشی را نوش کنی
و شرح دلدادگی خود را بیان ،
که شرط عاشقی همین است !
سپس میبویی ،
شمیم شوقناک عشق را
و دلت ، شرحه شرحه میگردد ،
در شوق دیدار دلبر .
در این لحظه است که ،
شبیه حضرت عشق میشوی !
دوباره میرسی به «ت» ، از آن رد شو که قبلا برایت گفته ام ، ولی «ت» آمده است که به تو بگوید :
با توکل تلاش کن!
ولی تسلیم باش!
بالاخره میرسی به آخر کار ؛ یعنی ، «ن» تا دوست داشتن ! کامل شود .
در این جا اگر ،
نائم باشی از لغزش هایت
ناجی خواهی آمد ، یعنی ،
نور نجات بخش
سپس،نکهت شبنم و پاکی را میبویی !
و نگاهبان حضرت عشق میشوی و عمری به ،
نیایش یار می پردازی و آنگاه
ندیم عشق می شوی و در آخر جوهر هستی را
نوش میکنی و همه ی وجودت حضور سبز او میگردد .
دل لحظه ای سکوت کرد و روی به عقل کرد و گفت :
اینجا خلوت خاص حق است ، دیگر جای تو نیست !
دیگر تو ، توان فهمیدن ، حتی شنیدن آن را نداری .
باید بروی دنبال کارت ، پی همان استدلال های چوبین !
عقل با دلخوری سر به پایین انداخت و در حالی که انگشت حیرت به دندان میگزید رفت تا در بستر زمین ، یقه ی یک فیلسوف نهیلیسم را بگیرد !
دل طربناک و ترانه خوان به سوی «پژواک رنگین کمان» پر گشود تا سر سفره دوست ، لقمه نور نوش کند !