غمی در دلم.پا میکوبدا...چونان کودکی دلتنگ سینه مادر را
...و من میدانم که حسی در دلم. گم شده و آن غم نا شناخته
لعنتی جایش را . با حضور خود پر کرده است ا- هیچ کس اینجا
نیست؟...تنهایم...تنها... فریاد میزنم:کمک و تنها طنین صدای
خود را میشوم که بسان باد سرد دی. در رگهای تنم. می پیچد
...شولای غم رگهایم را به آتش میکشد . شعله ور میشوم
و این سوختن غریبانه را هیچ کس جز دلم شاهد نیست...ا
آه...بگذریم : باید گذشت که اگر نگذری . باید بهای سنگین
جا ماندن را . با گشتن ذره ذره روحت بپردازی ا-و آن گاه . تو
می مانی و وجودی که حتی یک قطره عشق نیز با خود ندارد..ااا

+ نوشته شده در
87/05/22ساعت 2:5 قبل از ظهر  توسط Nazi
|
گناهي ندارم...
گناهی ندارم ولی قسمت اینه
که چشای کورم به راهت بشینه
برای دل من واسه جسم خستم
منی که غرورو تو چشمات شکستم
سر از کار چشمات کسی در نیاورد
که هر کی تو رو خواست یه روزی بد آورد
برای دل من واسه جسم خستم
منی که غرورو تو چشمات شکستم
واسه من که برعکس کار زمونه
یکی نیست که قدر دلم رو بدونه
گناهی ندارم ولی قسمت اینه
که چشمای کورم به راهت بشینه
هنوز هم زمعصون به یادت بهاره
تو قلبم کسی جز تو جایی نداره
صدای دلم ساز ناسازگاره
سکوتم به جز تو صدایی نداره
تو خواب و خیالم همش فکر اینم
که دستاتو باز هم تو دستام ببینم
ولی حیف از این خواب پریدم که باز هم
با چشمای کورم به راهت بشینم
سر از کار چشمات کسی در نیاورد
که هر کی تو رو خواست یه روزی بد آورد
برای دل من واسه جسم خستم
منی که غرورو تو چشمات شکستم
((محسن یگانه))
+ نوشته شده در
87/05/01ساعت 7:48 بعد از ظهر  توسط Nazi