آنان كه لاف بيشتري از وفا زدند پيش از شروع حادثه در عشق جا زدند
عشق ،واژه اي پيچيده و پر رمز و راز است . عشق آغازي است بي پايان ، وجه تمايز انسان از موجودات است حتي از فرشتگان .ا
از عشقي مي گويم كه با خلقت انسان متولد شد و تا مرگ آخرين قلب ، پاك باقي مي ماند . عشقي مانا و پايدار . بعضي ها عشق را به آب حيات و يا آتش تعبير كرده اند ، اما عشق قابل تعريف نيست ، چون نه از معقوله عقل است و نه از معقوله احساس . عرفا عشق را اساس همه چيز مي دانند و در تعريف عشق سخن بسيار گفته اند اما واقعيت اين است كه ما آنچه از عشق مي فهميم همين كشش هاي حسي و ظاهري است و عشق آن گونه كه عرفان مطرح است به فهم ما در نمي آيد و لذا حرف آخر اين است كه هيچ كس عشق را نمي تواند بشناسد مگر وارد اين وادي شود ، و اگر به مرحله ظهور برسد ، آن وقت مي توان قدر لحظه هاي عاشقي را دانست ، عاشق شد و عاشق ماند و قداست عشق را همين بس كه مي تواند به وجود آورنده قلب هاي پاك ديگر شود و اين راز و رمز و اين حكايت زيبا را بارها و بارها بوجود آورد و تجديد كند و اگر اين چنين شود در درون رودخانه قرار گرفته كه بي اختيار به ذرياي مواج عاشقي سرازير ميشود و اين امواج او راتا بيكرانه هستي هدايت مي كند ، بالا مي بردو به اوج مي رساند ، تا آنجا كه همين هويت زيبا و به ياد ماندني در جهاني ديگر ، ناجي انسان مي شود . شكوه بودن را به تماشا مي گذارد و لحظه هاي زيبايي مي آفريند و شايد اين رمز عشق است و قداست عشق ، پس اگر توانستي اين حركث اصيل را بيافريني و آغازگر يك راه بي پايان شوي ، اگر حس مي كني قادر هسثي قطره اي باشي در اقيانوس بيكران ، به اين وادي و سرزمين گمشده قدم بگذار تا اسرار و عجايب شهر گمشده عشق را ببين و آن وقت به شكوه راز خلقت احترام بگذار و سجده اي بر آستان حق كه خالق ثمام زيبايي هاست ، به جاي آور و در نهايت اين عشق است كه انسان را به
از عشقي مي گويم كه با خلقت انسان متولد شد و تا مرگ آخرين قلب ، پاك باقي مي ماند . عشقي مانا و پايدار . بعضي ها عشق را به آب حيات و يا آتش تعبير كرده اند ، اما عشق قابل تعريف نيست ، چون نه از معقوله عقل است و نه از معقوله احساس . عرفا عشق را اساس همه چيز مي دانند و در تعريف عشق سخن بسيار گفته اند اما واقعيت اين است كه ما آنچه از عشق مي فهميم همين كشش هاي حسي و ظاهري است و عشق آن گونه كه عرفان مطرح است به فهم ما در نمي آيد و لذا حرف آخر اين است كه هيچ كس عشق را نمي تواند بشناسد مگر وارد اين وادي شود ، و اگر به مرحله ظهور برسد ، آن وقت مي توان قدر لحظه هاي عاشقي را دانست ، عاشق شد و عاشق ماند و قداست عشق را همين بس كه مي تواند به وجود آورنده قلب هاي پاك ديگر شود و اين راز و رمز و اين حكايت زيبا را بارها و بارها بوجود آورد و تجديد كند و اگر اين چنين شود در درون رودخانه قرار گرفته كه بي اختيار به ذرياي مواج عاشقي سرازير ميشود و اين امواج او راتا بيكرانه هستي هدايت مي كند ، بالا مي بردو به اوج مي رساند ، تا آنجا كه همين هويت زيبا و به ياد ماندني در جهاني ديگر ، ناجي انسان مي شود . شكوه بودن را به تماشا مي گذارد و لحظه هاي زيبايي مي آفريند و شايد اين رمز عشق است و قداست عشق ، پس اگر توانستي اين حركث اصيل را بيافريني و آغازگر يك راه بي پايان شوي ، اگر حس مي كني قادر هسثي قطره اي باشي در اقيانوس بيكران ، به اين وادي و سرزمين گمشده قدم بگذار تا اسرار و عجايب شهر گمشده عشق را ببين و آن وقت به شكوه راز خلقت احترام بگذار و سجده اي بر آستان حق كه خالق ثمام زيبايي هاست ، به جاي آور و در نهايت اين عشق است كه انسان را به
آ فتاب بدل مي كند
آنان كه لاف بيشتري از وفا زدند پيش از شروع حادثه در عشق جا زدند
