....................!!!!!!!!!!!!
غمی در دلم.پا میکوبدا...چونان کودکی دلتنگ سینه مادر را
...و من میدانم که حسی در دلم. گم شده و آن غم نا شناخته
لعنتی جایش را . با حضور خود پر کرده است ا- هیچ کس اینجا
نیست؟...تنهایم...تنها... فریاد میزنم:کمک و تنها طنین صدای
خود را میشوم که بسان باد سرد دی. در رگهای تنم. می پیچد
...شولای غم رگهایم را به آتش میکشد . شعله ور میشوم
و این سوختن غریبانه را هیچ کس جز دلم شاهد نیست...ا
آه...بگذریم : باید گذشت که اگر نگذری . باید بهای سنگین
جا ماندن را . با گشتن ذره ذره روحت بپردازی ا-و آن گاه . تو
می مانی و وجودی که حتی یک قطره عشق نیز با خود ندارد..ااا

